...

 

حالا دیگه کمتر به حرف ها و نظر دیگران نسبت به خودم اهمیت میدم حالا سعی میکنم قوی تر باشم یا حداقل خودمو قوی تر نشون بدم وقتی هر روز مجبورم چندین و چند بار حرف ها و سرزنش ها و نصیحت ها روگوش بدم و فقط سکوت کنم.با خودم میگم مگه تا حالا توضیح دادن وحرف زدن فایده ای داشته که الان داشته باشه...هر چقدر هم بخوای تلاش کنی هر چقدرهم  بخوای امید داشته باشی،بخوای خودت برای خودت روزهای خوبی و بوجود بیاری،بازم یه چیزی هست که گند بزنه به زندگی و خواسته هات و بهت بفهمونه اگه چیزی که اونا میخوان نباشی اونا هم نمیزارن چیز که میخوای بشی

   + عاطفه ; ۳:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٩
comment نظرات ()

 

هوای خرداد امسال سنگ تموم گذاشت.میشه این باور و داشت که حس های خوب هم میتونن یهویی و بدون هیچ دلیل خاصی سرازیر بشن تو وجودت.تو همین یه ماه چند ساعت حال خوب با چند روز حال بد و فشار و استرس و کلافگی جایگزین شد یادم این حرف الهام افتادم که میگفت لابه لای این روزها اگه حس خوب و آدم خوب تو ذهنت موند همون و بچسب و بقیه و بگذار و برو.چرا امروز نتونه یه روز خوب باشه؟وقتیبعد از یه خواب خوب چشاتو باز میکنی،یه هوای فوق العاده ومیبینی، لطافت بارون رو صورتت حس میکنی اونم وقتی که صدای آهنگ یکشنبه غم انگیز تو سکوت و تاریکی خونه پیچیده...تو این ترانه یه شیرینی و تلخی خاصی موج میزنه که وقتی اولین بار شنیدمش واقعا جذبش شدم..

   + عاطفه ; ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢٤
comment نظرات ()

 

از صب پنجره اتاق و باز گذاشتم چون به اندازه کافی هوا تو این مدت گرم و طاقت فرسا بود اما از دیروز هوا خنک شده و بارون میباره.دیروز پیاده تا مرکز شهر رفتم تا کمی لوازم تحریر بخرم،ولی آخه انصافانه ست تمام راه منتظر بارون بودم ولی همین که رسیدم خونه بارون شروع به باریدن کرد،اونم همون بارونی که من دوست دارم.بارون های ریز همراه با باد و رعد و برق. امروزهم هوا ابری شده و یه ریز بارون میباره،باد خنکی از پنجره و لای پرده ها به اتاق میاد و به پشت موهام میخوره و باعث میشه دوباره وسوسه بشم تا کتاب و نوشتن و بزارم کنار و برم تو حیاط تا کمی زیر این بارون فوق العاده بایستم.بوی خاک آفتاب خورده همه جا رو گرفته و باد آرومی هم همراه بارون میوزه صدای رعد و برق که دوسش دارم هم هر چندوقت بهم هیجان خاصی میده،همیشه باد و دوست داشتم،همینطورم صدای رعد وبرق و،باد بهم حس خوبی میده حس میکنم درونم جریان پیدا میکنه و از درون شادم میکنه...مطمئنم شادی واقعی هم همین طوره همین قدر ساده،همین قدرهیجان انگیز و خنک که میتونه تاعمق وجودت نفوذ کنه...

   + عاطفه ; ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱
comment نظرات ()

 

دومین هفته بی هدف هم داره تموم میشه.گیج و بی احساس نسبت به اتفاقات اطرافم سعی میکنم با اراده تصمیم بگیرم چون میدونم با بیخیال بودن هیچ چیزی درست نمیشه..هیچوقت به این اندازه نگران زمان و روزهایی که میگذره نبودم زمان مثل یه رویای مبهم رودلم سنگینی میکنه..شاید هم تو زندگی همچین روزهایی لازم باشه،شاید لازم باشه به یک نقطه از زندگی برسیم که جز فکر کردن به خود زندگی کار دیگه ای نتونیم بکنیم برای من شاید این نقطه شروع تصمیمات و اتفاقات بهتر باشه

   + عاطفه ; ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۳٠
comment نظرات ()

 

باید بیایی،دستانم را محکم بگیری و به یک پیاده روی دو نفره دعوتم کنی.من به دستان  محکم تو در این روزهای بی رمق محتاجم...

   + عاطفه ; ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢۳
comment نظرات ()

 

تو مانند

باران های نیامده مردادی

کوچه کوچه ام

هوای تو را کم دارد

 

+ 4سال از اولین مردادی که اینجا شروع به نوشتن کردم میگذرد...تو این مدت دوست های زیادی داشتم کسایی که پشت نوشته ها وگریه هایشان گریه کردم با خنده هایشان خندیدم با نگرانی هایشان نگران شدم و با رفتنشان بغض کردم..کاش میشد همه دوستی ها را تا به ابد داشت..کاش دوری ها بی معنا میشد نوشته ها زنده تر و دستانت..دستانت همینجا کنار من تا به ابد میماند که با دستهایت همه ی بغض ها و نگرانی ها و خستگی دنیا را از یاد میبردیم که دستهایت..وای که اگر دست های تو تا به ابد اینجا میماند..

من هنوز هم نگران همه ی شما میمانم نگران دختری که شبیهه من است حرفهایش احساساتش و حتی نگرانی هایش..مواظب دست هایت باش دخترک

   + عاطفه ; ٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢۱
comment نظرات ()

 

سکوت هرچقدر طولانی تر میشه

شکستنش سخت تره...

 

+عجیب دلم برای همه ی رفیقایی که اینجا داشتم تنگ شده...

شاید مطلب جدیدی نمیزارم ولی همیشه هستم و همیشه همه مطالبی که میذارید و عاشقانه میخونم و دوست دارم...هرچند خیلی ها مثل من دیگه کمتر مینویسن

   + عاطفه ; ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٤
comment نظرات ()

 

مگر یک مشق را

چندبار بی دلیل

خط میزنند؟!

   + عاطفه ; ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۳
comment نظرات ()

 

از چیزی ناراحتم که نمی دانم چیست!

از کسی ناراحتم که نمی دانم کیست!

شاید از خودم

شاید از تو

شاید از ما

شاید از گذشته ای که هرگز نمی گذرد...

   + عاطفه ; ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱٢
comment نظرات ()

 

مکث میکنم

 میان اضطراب زندگی

 که کم میکند تو را از ثانیه هایی که گم شده اند

و تو آنگاه خواهی دانست

جای چیزی در وجودت خالی است

 جای نفس هایی که جا گذاشته ای

جای من!

هوای تو...

هوای تو آلوده ام میکند...

   + عاطفه ; ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٧
comment نظرات ()

 

تو را چگونه باید نوشت

که نه واژه کم بیاورد

و نه من...

   + عاطفه ; ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢۸
comment نظرات ()

 

صدایت را

 پشت همه ی بغض ها

 و نبودن ها میشنوم

تو صدایت

عمق

نفس های من است...

   + عاطفه ; ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٧
comment نظرات ()
← صفحه بعد