خسته میشود پنجره از لمس انگشتانم
که خط میکشد تمام پیکره اش را
...اما ترک نمیشود برای من این عادت همیشگی
حباب های گریزان ذهنم
سایه های وحشی سکوت را میدرند
تا بگذرند از تمام تباهی ها
و برای ادامه ی بی دلیل دانایی
لولاهای زنگار بسته را به صدا دراورند
اما حرفهایم که ته گلو جا میماند
زهر میکند افکارم را...
و دوباره اغاز میشود قصه همیشگی.
+هستم و دوباره میخوانمتان در سکوت
مردم این شهر تمام وجودشان
را در دیگران گدایی می کنند
و افتخارشان
نگاهی خاموش است که گاهی
تحسینشان میکند
ومی دانی گاهی گم می شوند میان این نگاه ها
این برای من عذاب است..عذابــــ
زندگی را میخکوب میکنیم
به صفحه ی افکارمان
و می گردانیم کره ای را که هنوز جنسش مشخص نیست
تا اوج بگیریم میان این نیستی ها
و می دانی
دری نیست که بی صدا بازش کنی
..تا بگذری هم از افکارت و هم از این کره
با این همه نفهمی و گیجی که وجود داره
نمی دونم این مردم چطور میتونن ادعا کنن
حرف همو می فهمن
حتی با یه نگاه.
منتظر برگشتت میمونم رفیق
میدونم دلخوشی
با دلمشغولی فرق میکنه
ولی من همه دلخوشیم همین دلمشغولی هاست.
حس میکنم خیلی چیزا دارن فراموش میشن
گوش هایمان از حرفها پراست و
چشمانمان خالی از نگاه
چه قدر زود همه چیز را به باد دادیم
ویادمان رفت که همراهش شویم
وفریادهای بیصدایمان
میان سکوت و تنهایی وهیاهوی زمین از یاد رفت
و کسی خاطرش نبود که ما جامانده ایم...
میدونم یه چیزی هست اما نمیتونم توضیح بدم
ولی اونو حس می کنم
میدونم تو هم توتمام طول زندگیت اونو احساس کردی
مثل خوره شیشه تو ذهنت میمونه
تو رو دیونه میکنه
فکر میکنم همیشه پشت پنجره نشسته
ولی هیچ وقت نمی فهمی اون کی وچیه
تو نمیتونی ببینیش
نمیتونی لمسش کنی
فقط می دونی که هست
+به خاطر کنکورم وکار آموزی نمی تونم خیلی زود زود مطلب بزارم ولی حتما مطلب همه رو میخونم...