...

بی بهانه می مانم

این روزهای متروک وگس بهانه است

بهانه سردی قلبم...بهانه لحظه های گمشده ام

بهانه گیر شدم به همه ثانیه و حرفا و نگاه ها

می دانم می دانم این ها هم بهانه است

...بهانه ی خلاصی از این جسمم

بهانه ی آوار شدن رازهای جهان

در میان بی تفاتی احساسم

...چقدر کوتاست

چقدرمی تواند کوتاه باشد

دستان این روزگار غریب

که اینچنین بیگانه می کند مرا

با هستی ام

...با حجم بودنت

وقتی حتی برای نفس کشیدن

باید دردهای وجودم را تحمل کنم

وقتی نفس هایم بی صدا می زند

وقتی احساس می کنم گاهی حتی نمی زند

نفس هایمم یخ زده اند

ولی این بار بی بهانه می مانم

در این هستی و نیستی زندگی می مانم...

   + عاطفه ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٩
comment نظرات ()

 

فردا ها...دیگر مهم نیست

...نبوده

پس انتظار نبودن هایم را نمیکشم

به دنبال چیزی نیستم که شاید هیچ وقت نیاید

دردهای امروزم برایم کافیست...

   + عاطفه ; ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱۱
comment نظرات ()