...

تنهایش بگذارید...

...انگار نمیگذره این ثانیه های پایانی...نمیدونم چرا لمس نمی کنم عید و این شادی ها رو

دریا هر روز طوفانی تر می شه انگار سالهاست ارامشش رو گرفته اند نمیزارن اروم بگیره اونم مغشوش این مسافرانیست که ساده از کنارش میگذرن...او هم این غریبه ها رابه اجبار پذیرا میشه...چقدر نگاهش را در میان این بوسه ها و این تنهایی بپوشونه...چقدرآروم باشه برای لذت بردن معشوقانی که اروم و قرار ندارن...می لغزد بر روی ماسه های ساحل برای ماندن ولی او هم می داند اینجا ماندنی نیست باید برود مثل همیشه

+دریا چند روزه بدجور طوفانیه بدجور...مطمئنم با این بارونی هم که میباره بدتر شده.

   + عاطفه ; ٧:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۳
comment نظرات ()

 

چند روزه بدجوری خمارم....باز اعصابه هیچ کسی رو ندارم حتی حوصله خودمم ندارم چه برسه به دیگران اینقدر حرف واسه گفتن دارم که نمی دونم چی بگم نمی تونم این همه افکار که هر لحظه گیج ترم می کنه رو درک کنم...نه سکوت نمیکنم این بار دوست دارم جیغ بزنم..اینقدر جیغ بزنم و فریاد بکشم تا دیگه از گلوم صدایی بیرون نیاد دیگه از این همه لج بازی دنیا خسته شدم من هر جور که دلم بخواد با دلم تا می کنم حرفای دیگرانم اصلا برام مهم نیست..

   + عاطفه ; ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢
comment نظرات ()