...

بازم سکوت میکنم

اره رفیق منم خسته ام...خسته از تکرار...خسته از این که نمیتونم داد بزنم ...حتی دیگه نمیتونم حرف بزنم شاید برعکس تو من دیگه جسمی ندارم شایدم هیچ وقت نداشتم...اره رفیق من خیلی وقته پشت یه نقاب قایم شدم...ولی بازم سکوت میکنم...شاید از اولش من هم این من وبدم که اینطورخواسته بودم اره رفیق خودم این و میخواستم...اره من همون دختری ام که تا 2سالگی حرف نمیزد...ولی بعد گریه های مامانم حرف زدم ...حرف زدم تا مامانم وخوشحال کنم ...فقط همین

حداقل الان میتونم حرف بزنم واین کارو نمیکنم...پس اونم بی خیال شد مثل همه

ولی بازم دوباره سکوت کردم مامی هم ناراحت نبود چیزی نمیگفت چون میدونست اره من همونم همونی که وقتی برای اولین بار باهات حرف زد گفتی وای دختر چقدر صداتو دوست دارم...ولی کم کم فقط تو حرف زدی و منم مثل تمام عمرم گوش کردم.

اره تو هم از دسته منو این همه سکوتم خسته شدی...نه تو دیگه اون رفیقی ونه من دیگه اون عاطی که همه پیشش دردو دل کنن ولی هیچ کی ازش نپرسه تو دلی هم داری

خودمم خسته ام خسته از این همه راز این همه راز از این همه آدم آدمایی که هیچ وقت راضی نشدن منم رازی داشته باشم...واقعا چرا همه میان پیش من..شاید چون من هیچ وقت حرف نمیزنم ونگران رازشون نیستن وفقط خودشون وخالی میکنن...فقط برای همین هه...

من تمام عمرمو سکوت کردم ولی نمیدونم چرا چند وقته این طوری شدم چرا هی دلم میخواد الکی حرف بزنم منی که همیشه از حرف زدن بدم می اومد... واقعا چرا رفیق

چرا نمیتونم مثل همیشه خفه شم...خفه شم تو خودمو دم نزنم

اره رفیق خیلی وقته دلم میخواد احساساتم وخفه کنم واجازه ندم تومغزم ویز ویز کنه ولی بازم نمیشه...این دفعه این تنهایی وسکوت لعنتی آزارم میده

سکوتی که همیشه دوسش داشتم وبرام مهم نبود که بهم میگن دخی تو خیلی افسرده ای...برام هیچی هیچ وقت مهم نبود

+وای...چقدر حرف زدم گفتم که این روزها زیادی با خودم حرف میزنم...ولی یه چیز خوبه..خوبه که گاهی اینجا هست ....این روزا خیلی داغونم..خیلی

   + عاطفه ; ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢۸
comment نظرات ()

ابی,خاکستری,سیاه

در شبان غم تنهایی خویش،

عابد چشم سخنگوی توام .

من در این تاریکی،

من در این تیره شب جانفرسا،

زائر ظلمت گیسوی توام .

 

شکن گیسوی تو،

موج دریای خیال .

کاش با زورق اندیشه شبی،

از شط گیسوی مواج تو، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم .

کاش بر این شط مواج سیاه،

همه عمر سفر می کردم .

*****

...

وای، باران؛

باران؛

شیشه پنجره را باران شست .

از اهل دل من اما،

- چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربی رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست.

... 

گاه می اندیشم،

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی، روی تو را

کاشکی می دیدم .

 

شانه بالا زدنت را،

- بی قید -

و تکان دادن دستت که،

- مهم نیست زیاد -

و تکان دادن سر را که،

- عجیب ! عاقبت مرد ؟

- افسوس !

- کاشکی می دیدم !

 

من به خود می گویم :

« چه کسی باور کرد

« جنگل جان مرا

« آتش عشق تو خاکستر کرد ؟

 

   + عاطفه ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٤
comment نظرات ()