...

خسته ام....

هی...نمی دونم چی بگم....نمیدونم رفیق بازی هامو از چی شروع کنم نمیتونم بگم هی رفیق حالم خوبه یا بد چون خودمم نمی دونم باور کن نمی دونم چه مرگمه..

این روزها گنگم.گیجم.احساس میکنم تو مغزم هیچی نیست چون به هیچ چیزی نمی تونم فکر کنم این روزها از فکر کردن بدم مییاد...از همه چیزی وهمه کس بدم می یاد...می خواستم ایدفعه دوباره یکی از شعرامو بزارم ولی وقتی چند بار خوندمش اصلا باورم نمی شد یه روزی من اونو نوشتم واسه همین بی خیالش شدم .سعی کردم برم سراغ اون شاعرهایی که خیلی شعراشونو دوست داشتم رفتم وکتاب فروغ و قیصرو شاملو و باز کردم یه سری شعرم از حمید مصدق تو یادداشت هام داشتم رفتم و بیشتر شعراشونو از دیروز تا حالا دوباره مرور کردم ولی هر بار هر کدوم از شعرها رو که می خوندم احساس می کردم بی معنا تر میشن...

واقعا این ها همون شعرایی بودن که بارها با خوندنشون یه حس خوبی بهم دست میداد ولی حالا ...حالا هیچ احساسی بهشون ندارم ...اصلا برام همه چیز بی معنا شده از گوش دادن اهنگ وشعرگرفته تا رفتن به کلاس ودریا

اره...دیروز بدجوری کلاس وپیچوندم..امروزم داداشمو ..بیچاره داداشم تمام کاراشو ردیف کرده بود تا امروز باهم بریم دریا ولی وقتی اومد خونه ودید من حوصله رفتن ندارم اونم پشیمون شدو گفت تنهایی نمیره....

اره... منی که همیشه عاشق دریا بودم قبول نکردم برم اونم با این آب وهوای خوب اونم با  این که دریا با خونمون بیشتر از 5 دقیقه فاصله نداره ...این روزها خسته ام....خسته از خودم..

   + عاطفه ; ٧:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٢
comment نظرات ()

خاطره

با گریه های یکریز

یکریز...

مثل ثانیه های گریز

با روز های ریخته درپای باد

با هفته های رفته

با فصل های سوخته

با سالهای سخت

رفتم و

سوختم و

فرو ریختم

با اعتمادخاطره ای در یاد

اما

. آن اتفاق ساده نیفتاد

. قیصر امین پور

   + عاطفه ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٥
comment نظرات ()

بیت المقدس

دنیا چقدر کوچک شده است...کوچک تر از توپ هفت سنگ وکمرنگ تر از آسمان عصرگاه...

آدم ها چقدر کوچک شده اند...کوچکتر از ازعلف هایی که در مشرق می رویندومبهم تر از شب های مه آلود هراز.

کالسکه های فرسوه مارا به کجا می برند؟؟؟آن کیست که زمین را بر پشت گرفته وبه بیراهه می برد؟ان کیست که جواز باریدن بر ویرانه های عشق رانمی دهد؟

چرا کسی برای این مرده های زیبا که نسیم نفسشان هنوز پرچم های بیت المقدس را تکان می دهد ترانه ای نمی خواند؟

دلم می خواهد صدایم از لا به لای شقایق ها بگذرد وساحل ها را پشت سر بگذارد وبر کاکل موج هایی بنشیند که می خواهد تا خدا قد بکشند.دلم می خواهد ماه چندان در شبهای سرد کامل تکثیر شود که بتوانم در دستان کودکان اوره یک تکه مهتاب بگذارم.ای تنهایانی که دراتش های خاکستری به دنیا می ایید ودر رگبارهای سوزان از دنیا می روید بوسه هایم را در شعر می پیچم وبا اولین قطار به سویتان می فرستم.

شما هر روز خاکریزه های فرسوده را با عطر سنبله وگندم می اکنید. پس تابش خورشید هنوز تماشایی است پس من هنوز می توانم به کوه ها بگویم چقدر دوستتان دارم.اگر نگاه ابریشم شمادر محاصره غم ها وکینه هاست.چه باک تبش قلب هایتان می تواند خانه های خواب زده ی جهان را با صبح آشنا کند ودست های خاموشتان می تواند هزار شاعر صادق بسازد...

   + عاطفه ; ٦:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱۱
comment نظرات ()

 

هی رفیق...یادته بهم گفتی مواظب باشم دنیا منو زیاد نچرخونه چون زیادی پیچ می خورم تو این دنیا وآدماش...اره رفیق اگه تو یادت نیست من خوب یادمه ...خوب یادمه حرفاتو ولی الان حسش نیست.حس بیاد آوردن حرفات نیست..هی رفیق مواظب باش دنیا داره بد جوری می چرخه.بدتر از این روزهای تو..

وقتی بهت اس میدم و میگم بی خیال مترسک تو خیلی کوتاه جواب میدی باشه ولی وقتی میام تو نت واین چیز هارو می خونم دیوونه میشم .کدومشو باور کنم رفیق...کدومشو

یادته وقتی بهت گفتم چرا دوباره شروع کردی...سکوت کردی.وقتی بهت گفتم این ومطمئن باش همیشه خیلی زود دیر می شه تو بازم سکوت کردی...سکوت اون روزات با حرف های الانت داره دیوونه ام می کنه...

اره تو ذهنت میگی من نمی تونم درکت کنم...درسته من نمیتونم به یاد بیارم حرفات ودرک کنم این روزهارو...درک نمی کنم وقتی میگی حتی اگه مترسک برگرده تو قبولش نمی کنی..درک نمی کنم وقتی میگی سعی داری فراموشش کنی...درک نمیکنم تورو.نمی تونم درک کنم...نمی تونم درک کنم وقتی این حرف ها رو تو ذهنم مرور میکنم کنارشون فکر کنم مترسک برگشته.شایدم الان دوباره رفته باشه...

هی رفیق وقتی این ها روبیاد مییارمه که دیوونه میشم...اره تو هیچی یادت نیست....تو حتی دیگه اون دخی مغرور رو هم فراموش کردی...چرا؟واقعاچرا؟؟؟

فکرمی کنی بابه یاد آوردن خاطرات رضا میتونی چیزی رو عوض کنی...نه رفیق...هیچی عوض نمی شه..اون دیگه رفته مثل همه که میرن...اینجا هیچکی آدم موندن نیست

خیلی وقت بود که می خواستم این ها روبهت بگم ولی سکوت کردم...سکوت کردم تا خودت همه چی رو حل کنی...این مدت به روی خودم نیاوردم وبهت اس ندادم فکر کردم این جوری بهتره ....ولی الان می بینم که نه باید بگم...باید بگم تا تو گفته هات یادت بیاد...

چرا باید حرف های خودت وکه اینقدر آرومم می کنه به خودت بگم چرا باید بگم هی دخی تو خوشبختی..زیاد...هی دخی...هرجای دنیا که باشی.زیر هر آفتابی این تویی...خوشبخت وسر درگم احساساتت...هنوزم دست نیافتنی...هنوزم دور...تو بی نهایت بشریت..هی دخی زندگی کن...

   + عاطفه ; ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٥
comment نظرات ()

 

خیلی وقت بودکه دلم هوای این روزهاروداشت...هوای دلتنگی...هوای قطرات بارون وکه دوباره صورتمو نوازش کنه...دلم خیلی تنگ شده بود.هفت.هشت ماه میشه که منتظرم...نه این که تواین مدت بارون نباریده باشه...باریده...بارون باریده.ولی بوی بارون نه...بارون باریده.ولی اون دلتنگی ها نه...بارون باریده ولی من احساسش نکردم...تواین مدت بیشترازهمه دلم برای حس بارون تنگ شده بود...

اما دیروز بارون بارید...بارون بارید همراه با بوی تازگی...بوی خاک..بوی زندگی...امروزم هوا عالیه...

دیروز صبح تصمیم گرفتم به بهانه ی قدم زدن زیر بارونم شده یه سری به مریم بزنم...یه سری به قدیما.دلم برای قدم زدن زیر بارون.برای مریم واون کوچه خیلی خیلی تنگ شده بود...کوچه ای که 9سال از بهترین روزهای زندگیمو یادم میندازه...یاد اون دختر کوچولویی که همیشه زیربارون بی چتر. بدون لباس گرمی می رفت مدرسه...نمی خوام بگم که خیلی بارون ودوست داشتم واز این حرفا...من کلا از چتر واین جور چیزا بدم می اومد وهنوزم بدم میاد...

رفیق وقتی که بارون میباره دلم بیشتر هوای قدیما رو میکنه...اره من اومدم ...اومدم ونشستیم کناره پنجره رو ازقدیما گفتیم...ازاین که یک ماه مونده به مدرسه ...مدرسه...اره داریم میریم سوم...سوم دبیرستان...میبینی خیلی زودتر ازاون چه فکرشو میکردیم این16سال گذشت....دیگه بزرگ شدیم رفیق...

نمی دونم چی تواین بزرگا واین بزرگ شدن ها دیده بودیم که عجله داشتیم...شاید دل هامون میخواست خودمون اسباب بازی هامون وبخریم...یا شاید بزرگ بشیم و دستمون به هرچی که بالای کمد هست برسه..

ولی حالا بزرگ شدیم..همراه باارزوهامون بزرگ شدیم...بزرگ شدیم و آرزوهای بچگی ها یادمون رفت..یادمون رفت اون موقع ها بزرگ ترین آرزومون پرشدن قلک هامون بودولی حالا...حالا گم شدیم بین این همه آرزوهای گنگ...اینقدر سقف آرزوهامون بزرگ شده که حتی نمیتونیم اون ها روببینیم ...بزرگ ترازکمد قدیمی خونمون...اینقدر بزرگ که نمی تونیم ببینیم به کدومشون رسیدیم وازکدومشون سیر شدیم...

اره رفیق همه چیز عوض شده...ولی من امروز خوشحالم...خوشحالم از این که هنوزم داره بارون میاد..از این که حداقل یاد قدیما هست که آرومم کنه...حالا خیلی آرومم. ...

من خوشحالم...خوشحال از این که هنوز نسبت به چیزهایی که دوستشون دارم بی تفاوت نشدم...نسبت به این حسی که تو وجودم هست...نسبت به چیزی که آرومم میکنه...

   + عاطفه ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱
comment نظرات ()