...

جرات دیوانگی

انگار مدتی است که احساس می کنم

خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام

احساس می کنم که کمی دیر است

انگار

فرصت برای حادثه از دست رفته است

از ما گذشته است که کاری کنیم

کاری که دیگران نتوانند

فرصت برای حرف زیاد است

اما

اما اگر گریسته باشی..

اه...

مردن چقدر حوصله می خواهد

بی انکه درسراسر عمرت

بی حس مرگ زیسته باشی

انگار

این سالها که می گذرد

چندان که باید دیوانه نیستم

احساس میکنم که پس از مرگ عاقبت

یک روز دیوانه می شوم

شاید برای حادثه باید

گاهی کمی عجیب تر از این باشم

با این همه تفاوت

احساس میکنم که کمی بی تفاوتی بد نیست

امضای تازه ی من دیگر

امضای روزهای دبستان نیست

ای کاش ان نام را دوباره پیدا کنم

ای کاش ان کوچه را دوباره ببینم

انجا که ناگهان نام کوچکم از دستم افتاد

ولابه لای خاطره ها گم شد

انجا که یک کودک غریبه

با چشمهای کودکی من نشسته است

از دور

لبخند او چقدر شبیه من است

اه.ای شباهت دور

ای چشم های مغرور

این روز ها که جرات دیوانگی کم است

بگذار باز هم به تو برگردم

بگذار دست کم

گاهی تو را به خواب ببینم

بگذار در خیال تو باشم

بگذار...

. بگذریم

 

این روز ها

خیلی برای گریه دلم تنگ است

   + عاطفه ; ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٦
comment نظرات ()

 

هی رفیق...هی زندگی...خیلی دلم واسه حادثه ها تنگ شده...دلم واسه با تو بودن...واسه تو خوندن ...

هی رفیق...بگذار بگذریم...بگذار بگذریم از تمامی روزها...از خودمان.ازتمامی خاطرات بد روزگارمان...از این بخت بد...

بگذار بگذریم از این روزگار غریب...روزگاری که دیگر تو را هم برایم غریبه کرده است.

غریبگی میکنی با تمام لحظه هایم ومن برای با تو بودن لحظه ها را به فراموشی می سپارم....

من فراموش می کنم که تو با تمام نبودند هستی...من فراموش می کنم که چقدر از من و نگاهم دوری...من تمامی این اتفاقات را فراموش می کنم...ولی...ولی... از من نخواه که تو راهم از یاد ببرم...تو وتمامی حرف هایت...

   + عاطفه ; ٦:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٦
comment نظرات ()