...

منم و یه دنیا...

سکوتم واسه رضایت نیست...واسه اروم بودنم نیست....واسه گذشتنم نیست..منم همین بودم و هستم...من...من. طوفانم همیشه...یه طوفان اروم... یه انبار باروت که با یه کبریت اتیش میگیرم...خاکستر میشم ولی دم نمی زنم. ...من منم...منم و سایه ام ویه دنیا نگاه...یه دنیا بی تفاوتی...یه دنیا فراموشی ...من منم...فردا هم مال من مثل امروز...فردامو می سازم اونجور که می خوام...اونجور که باید باشه

   + عاطفه ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٩
comment نظرات ()

چشامو بستم...

...نگامو میندازم رو دیوار...روسایه ام رو حرفایی که هنوز بهش نگفتم

...نگامو میندازم رو سقف...رو سقفی که دود خاکسترم کبودش کرده

...نگامو میندازم به اسمون هرچند هنوز تاریک هرچند هنوز بی ستاره... ولی خودشم میدونه اینجوری بیشتر دوسش دارم...دوست دارم بیشتر تو این یه رنگیش خیره بشم

.نگامو میندازم رو این صخرها که دیگه ترک گرفتن...یاده روزایی می افتم که به این همه صبوری حسودیم میشد...ایناهم طاقت نیاوردن..نمی یارن

میندازم نگامو رو خودم رو خاکسترم...رو خاکستری که دیگه تواین هواو نسیم لعنتی چیزی ازش نمونده

.دلم می خواد برگردم...برای رفتن باد میخوام...نه طوفان میخوام هیچی جز یه طوفان بزرگ نمیتونه جمم کنه

...نگامو میندازم به صدایی که به احترام سکوت هیچوقت در نیومد

... میندازم به همه ی این پوچی ها..به نگام به چشایی که دیگه خسته شدن.. میدونم این خون بهای تمام بغضیه که فقط تو چشمام جمع میشه

واسه همین چشامو میبندم..چشامو میبندم و میگذرم

 

آن لحظه


که دست های جوانم
در روشنایی روز
گل باران ِ سلامُ تبریکات ِ دوستان ِ نیمه رفیقم می گذشت
دلم
سایه ای بود ایستاده در سرما
که شال کهنه اش را
گره می زد  

حسین پناهی

 

 

   + عاطفه ; ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۸
comment نظرات ()