...

 

شبها که تنهائیم با احساسمان نابود می کنیم

تمامی هستی را

و می نشینیم به نظاره این خرابه های خاموش

وفراموش می کنیم ترس های پنهانمان را

که بی رنگ می کنن ما را

میان این دو رنگی ها

و پشت این خرابه ها یک نامعلوم نگران من و توست

و من همچنان

چه غریبانه به این خوشبختی می نگرم

و نمی دانی چقدر

...با تو بی قرار و بی تو بی قرارم

   + عاطفه ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٦
comment نظرات ()

 

...از این سرفه هایی که تموم نمی شن

این نفسهای خون گرفته که حرفی واسه گفتن ندارن

حرفی واسه آدمایی که ادعای وجود ونفسهای آرومشون خفه ام کرده

باید گذشت...گذشم رفیق پس تو هم بگذر

ولی می ترسم...از چیزایی که نمی شه ازشون گذشت می ترسم

از این دو سه ماه که هر وقت به ساعت نگاه کردم

ساعت و دقیقه اش یکی بوده میترسم

از این همه فریاد بین این سکوت وخاموشی می ترسم

از این پنجرهای دیوار شده...از این کبودی های ذهنم

...از این همه ترسهای بی دلیل میترسم

   + عاطفه ; ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٩
comment نظرات ()