...

دنیا چقدر کوچک شده است...کوچک تر از توپ هفت سنگ وکمرنگ تر از آسمان عصرگاه...

آدم ها چقدر کوچک شده اند...کوچکتر از ازعلف هایی که در مشرق می رویندومبهم تر از شب های مه آلود هراز.

کالسکه های فرسوه مارا به کجا می برند؟؟؟آن کیست که زمین را بر پشت گرفته وبه بیراهه می برد؟ان کیست که جواز باریدن بر ویرانه های عشق رانمی دهد؟

چرا کسی برای این مرده های زیبا که نسیم نفسشان هنوز پرچم های بیت المقدس را تکان می دهد ترانه ای نمی خواند؟

دلم می خواهد صدایم از لا به لای شقایق ها بگذرد وساحل ها را پشت سر بگذارد وبر کاکل موج هایی بنشیند که می خواهد تا خدا قد بکشند.دلم می خواهد ماه چندان در شبهای سرد کامل تکثیر شود که بتوانم در دستان کودکان اوره یک تکه مهتاب بگذارم.ای تنهایانی که دراتش های خاکستری به دنیا می ایید ودر رگبارهای سوزان از دنیا می روید بوسه هایم را در شعر می پیچم وبا اولین قطار به سویتان می فرستم.

شما هر روز خاکریزه های فرسوده را با عطر سنبله وگندم می اکنید. پس تابش خورشید هنوز تماشایی است پس من هنوز می توانم به کوه ها بگویم چقدر دوستتان دارم.اگر نگاه ابریشم شمادر محاصره غم ها وکینه هاست.چه باک تبش قلب هایتان می تواند خانه های خواب زده ی جهان را با صبح آشنا کند ودست های خاموشتان می تواند هزار شاعر صادق بسازد...

|۱۳۸٩/٦/۱۱| ٦:٠٧ ‎ق.ظ| نظرات ()