...

...انگار نمیگذره این ثانیه های پایانی...نمیدونم چرا لمس نمی کنم عید و این شادی ها رو

دریا هر روز طوفانی تر می شه انگار سالهاست ارامشش رو گرفته اند نمیزارن اروم بگیره اونم مغشوش این مسافرانیست که ساده از کنارش میگذرن...او هم این غریبه ها رابه اجبار پذیرا میشه...چقدر نگاهش را در میان این بوسه ها و این تنهایی بپوشونه...چقدرآروم باشه برای لذت بردن معشوقانی که اروم و قرار ندارن...می لغزد بر روی ماسه های ساحل برای ماندن ولی او هم می داند اینجا ماندنی نیست باید برود مثل همیشه

+دریا چند روزه بدجور طوفانیه بدجور...مطمئنم با این بارونی هم که میباره بدتر شده.

|۱۳۸٩/۱٢/٢۳| ٧:۳٦ ‎ب.ظ| نظرات ()