...

خیلی وقت بودکه دلم هوای این روزهاروداشت...هوای دلتنگی...هوای قطرات بارون وکه دوباره صورتمو نوازش کنه...دلم خیلی تنگ شده بود.هفت.هشت ماه میشه که منتظرم...نه این که تواین مدت بارون نباریده باشه...باریده...بارون باریده.ولی بوی بارون نه...بارون باریده.ولی اون دلتنگی ها نه...بارون باریده ولی من احساسش نکردم...تواین مدت بیشترازهمه دلم برای حس بارون تنگ شده بود...

اما دیروز بارون بارید...بارون بارید همراه با بوی تازگی...بوی خاک..بوی زندگی...امروزم هوا عالیه...

دیروز صبح تصمیم گرفتم به بهانه ی قدم زدن زیر بارونم شده یه سری به مریم بزنم...یه سری به قدیما.دلم برای قدم زدن زیر بارون.برای مریم واون کوچه خیلی خیلی تنگ شده بود...کوچه ای که 9سال از بهترین روزهای زندگیمو یادم میندازه...یاد اون دختر کوچولویی که همیشه زیربارون بی چتر. بدون لباس گرمی می رفت مدرسه...نمی خوام بگم که خیلی بارون ودوست داشتم واز این حرفا...من کلا از چتر واین جور چیزا بدم می اومد وهنوزم بدم میاد...

رفیق وقتی که بارون میباره دلم بیشتر هوای قدیما رو میکنه...اره من اومدم ...اومدم ونشستیم کناره پنجره رو ازقدیما گفتیم...ازاین که یک ماه مونده به مدرسه ...مدرسه...اره داریم میریم سوم...سوم دبیرستان...میبینی خیلی زودتر ازاون چه فکرشو میکردیم این16سال گذشت....دیگه بزرگ شدیم رفیق...

نمی دونم چی تواین بزرگا واین بزرگ شدن ها دیده بودیم که عجله داشتیم...شاید دل هامون میخواست خودمون اسباب بازی هامون وبخریم...یا شاید بزرگ بشیم و دستمون به هرچی که بالای کمد هست برسه..

ولی حالا بزرگ شدیم..همراه باارزوهامون بزرگ شدیم...بزرگ شدیم و آرزوهای بچگی ها یادمون رفت..یادمون رفت اون موقع ها بزرگ ترین آرزومون پرشدن قلک هامون بودولی حالا...حالا گم شدیم بین این همه آرزوهای گنگ...اینقدر سقف آرزوهامون بزرگ شده که حتی نمیتونیم اون ها روببینیم ...بزرگ ترازکمد قدیمی خونمون...اینقدر بزرگ که نمی تونیم ببینیم به کدومشون رسیدیم وازکدومشون سیر شدیم...

اره رفیق همه چیز عوض شده...ولی من امروز خوشحالم...خوشحالم از این که هنوزم داره بارون میاد..از این که حداقل یاد قدیما هست که آرومم کنه...حالا خیلی آرومم. ...

من خوشحالم...خوشحال از این که هنوز نسبت به چیزهایی که دوستشون دارم بی تفاوت نشدم...نسبت به این حسی که تو وجودم هست...نسبت به چیزی که آرومم میکنه...

|۱۳۸٩/٦/۱| ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ| نظرات ()